تبليغاتX
عشق اغازش بيدار و پايانش بيمار است.
عشق اغازش بيدار و پايانش بيمار است.




http://delsokhte64.blogfa.com
توضیحات

در باره نویسنده
نام:محمد
نام خانوادگی:پورمهدی
سن:22
متولد:خوی
تحصیلات:مهندسی تکنولوژی واطلاعات

خبرنامه و نظرسنجي

براي مطلع شدن از اضافه شدن مطالب جديد به وبلاگ در خبرنامه عضو شويد .

کد خبرنامه را در اینجا قرار دهید

کد نظرسنجي را در اینجا قرار دهید

پيوندهاي روزانه

یادت نره که دوست دارم
سوشیانس
نانو
برو تو خودت می فهمی
کرشمه2
مروارید
نوشین
monalisa
زنده به گور
کرشمه
فرناز
نگار
زینب منم
فرشته خانوم
محکوم به دل شکستن
آرشيو پيوند ها

پيوندها

Pix2Pix
حسين پسرخاخا
سونا خانوم
نوشین خانم
خط خطی
سهیلا خانم
شیرین جونم
تک نگار
مجید عینکی
محمد بسطامی
مالک مارشال
رامین جان
میت کده
بهار خانوم
دختر شمالی
چواد رپ
سمیرا 2
مهستی 20
نگار (جیگر طلا)
غریب آشنا
شیدایی
بوف كور
خودم


ساعت


امکانات

By: YB07



جستجوگر

Google
  
            
     در كل اينترنت
     در اين سايت

.: تبليغات شما :.

Pix2Pix


بندگی راستین

 جوانی گمنام عاشق دختر پادشاهی شد . رنج این عشق او را بیچاره کرده بود و راهی برای رسیدن به معشوق نمی یافت . مردی زیرک از ندیمان پادشاه که دلباختگی او را دید و جوانی ساده و خوش قلبش یافت ، به او گفت پادشاه ، اهل معرفت است، اگر احساس کند که تو بنده ای از بندگان خدا هستی ، خودش به سراغ تو خواهد آمد .

جوان به امید رسیدن به معشوق ، گوشه گیری پیشه کرد و به عبادت و نیایش مشغول شد . به طوری که اندک اندک مجذوب پرستش گردید و آثار اخلاص در او تجلی یافت .

روزی گذر پادشاه بر مکان او افتاد ، احوال وی را جویا شد و دانست که جوان ، بنده ای با اخلاص از بندگان خداست . در همان جا از وی خواست که به خواستگاری دخترش بیاید و او را خواستگاری کند . جوان فرصتی برای فکر کردن طلبید و پادشاه به او مهلت داد .

همین که پادشاه از آن مکان دور شد ، جوان وسایل خود را جمع کرد و به مکانی نا معلوم رفت .  ندیم پادشاه از رفتار جوان تعجب کرد و به جست و جوی جوان پرداخت تا علت این تصمیم را بداند . بعد از مدتها جستجو او را یافت گفت : (( تو در شوق رسیدن به دختر پادشاه آنگونه بی قرار بودی ، چرا وقتی پادشاه به سراغ تو آمد و ازدواج با دخترش را از تو خواست ، از آن فرار کردی؟ ))

جوان گفت: (( اگر آن بندگی دروغین که بخاطر رسیدن به معشوق بود ، پادشاهی را به در خانه ام آورد ، چرا قدم در بندگی راستین نگذارم تا پادشاه جهان را در خانه خویش نبینم ؟ ))

 

براستی دوست داشتن و پرستیدن خدا همه چیز است




+ | نويسنده : ....:mp:... تاريخ : یکشنبه هشتم شهریور 1388 |



سالهاي بسيار دور پادشاهي زندگي مي كرد كه وزيري داشت.

وزير همواره ميگفت : هر اتفاقي كه رخ مي دهد به صلاح ماست .

روزي پادشاه براي پوست كندن ميوه كارد تيزي طلب كرد اما در حين بريدن ميوه انگشتش را بريد ، وزير كه در آنجا بود گفت : نگران نباشيد تمام چيزهايي كه رخ ميدهد در جهت خير و صلاح شماست !

پادشاه از اين سخن وزير برآشفت و از رفتار او در برابر اين اتفاق آزرده خاطر شد و دستور زنداني كردن وزير را داد...

چند روز بعد پادشاه با همراهانش براي شكار به نزديكي جنگلي رفتند . پادشاه در حالي كه مشغول اسب سواري بود راه را گم  كرد و وارد جنگل انبوهي شد و از همراهان خود دور افتاد ، در حالي كه پادشاه به دنبال راه بازگشت بود به محل سكونت قبيله اي رسيد كه مردم آن در حال تدارك مراسم قرباني براي خدايانشان بودند ، زماني كه مردم پادشاه خوش سيما را ديدند خوشحال شدند زيرا تصور كردند وي بهترين قرباني براي تقديم به خداي آنهاست !!!

آنها پادشاه را در برابر تنديس الهه خود بستند تا وي را بكشند ، اما ناگهان يكي از مردان قبيله فرياد كشيد : چگونه مي توانيد اين مرد را براي قرباني كردن انتخاب كنيد در حالي كه وي بدني ناقص دارد ، به انگشت او نگاه كنيد !!!
به همين دليل وي را قرباني نكردند و آزاد شد.
پادشاه كه به قصر رسيد وزير را فراخواند و گفت : اكنون فهميدم منظور تو از اينكه مي گفتي هر چه رخ ميدهد به صلاح شماست چه  بوده زيرا بريده شدن انگشتم موجب شد زندگي ام نجات يابد اما در مورد تو چي ؟ تو به زندان افتادي اين امر چه خير و صلاحي براي تو داشت ؟ !!
وزير پاسخ داد : پادشاه عزيز مگر نمي بينيد ، اگر من به زندان نمي افتادم مانند هميشه در جنگل به همراه شما بودم در آنجا زماني كه شما را قرباني نكردند مردم قبيله مرا براي قرباني كردن انتخاب مي كردند،
بنابراين مي بينيد كه حبس شدن نيز براي من مفيد بود!!!


ايمان قوي داشته باشيد و بدانيد هر چه رخ ميدهد خواست خداوند است




+ | نويسنده : ....:mp:... تاريخ : یکشنبه هشتم شهریور 1388 |


فرشته ها

روزي روزگاري دو فرشته کوچک در سفر بودند يک شب به منزل فردي ثروتمند رسيدند و از صاحبخانه اجازه خواستند تا شب را در آنجا سپري کنند . آن خانواده بسيار بي ادبانه برخورد کردند و اجازه نداند تا آن دو فرشته در اتاق ميهمانان شب را سپري کنند و در عوض آنها را به زيرزمين سرد و تاريکي منتقل کردند . آن دو فرشته کوچک همانطور که مشغول آماده کردن جاي خود بودند ناگهان فرشته بزرگتر چشمش به سوراخي در درون ديوار افتاد و سريعا به سمت سوراخ رفت و آنرا تعمير و درست کرد . فرشته کوچکتر پرسيد : چرا سوراخ ديوار را تعمير کردي . فرشته بزرگتر پاسخ داد : هميشه چيزهايي را که مي بيني آنچه نيست که به نظر مي آيد . فرشته کوچکتر از اين سخن سر در نياورد . فردا صبح آن دو فرشته به راه خود ادامه دادند تا شب به نزديکي يک کلبه متعلق به يک زوج کشاورز رسيدند . و از صاحبخانه خواستند تا اجازه دهند شب را آنجا سپري کنند . زن و مرد کشاورز که سني از آنها گذشته بود با مهرباني کامل جواب مثبت دادند و پس از پذيرايي اجازه دادند تا آن دو فرشته در اتاق آنها و روي تخت انها بخوابند و خودشان روي زمين سرد خوابيدند . صبح هنگام فرشته کوچک با صداي گريه مرد و زن کشاورز از خواب بيدار شد و ديد آن دو غرق در گريه مي باشند . جلوتر رفت و ديد تنها گاو شيرده آن زوج که محل درآمد آنها نيز بود در روي زمين افتاده و مرده . فرشته کوچک برآشفت و به فرشته بزرگتر فرياد زد : چرا اجازه دادي چنين اتفاقي بيفتد . تو به خانواده اول که همه چيز داشتند کمک کردي و ديوار سوراخ آنها را تعمير کردي ولي اين خانواده که غير از اين گاو چيز ديگري نداشتند کمک نکردي و اجازه دادي اين گاو بميرد . فرشته بزرگتر به آرامي و نرمي پاسخ داد :  چيزها آنطور که ديده مي شوند به نظر نمي آيد . فرشته کوچک فرياد زد : يعني چه من نمي فهمم .  فرشته بزرگ گفت : هنگامي که در زير زمين منزل آن مرد ثروتمند اقامت داشتيم ديدم که در سوراخ آن ديوار گنجي وجود دارد و چون ديدم که آن مرد به ديگران کمک نمي کند و از آنچه دارد در راه کمک استفاده نمي کند پس سوراخ ديوار را ترميم و تعمير کردم تا آنها گنج را پيدا نکنند . ديشب که دراتاق خواب اين زوج خوابيده بودم فرشته مرگ آمد و قصد گرفتن جان زن کشاورز را داشت و من بجاي زن گاو را پيشنهاد و قرباني کردم .

چيزها آنطور که ديده مي شوند به نظر نمي آيند




+ | نويسنده : ....:mp:... تاريخ : یکشنبه هشتم شهریور 1388 |


فقیر و غنی

روزی از روزها پدری از یک خانواده ثروتمند ، پسرش را به مناطق روستایی برد تا او در یابد مردم تنگدست چگونه زندگی می کنند.
آنان دو روز و دو شب را در مزرعه ی خانواده ای بسیار فقیر سر کردنند و سپس به سوی شهر بازگشتند .
در نیمه های راه پدر از فرزند پرسید : خب پسرم ، به من بگو سفر چگونه گذشت ؟ پسر جواب داد : خیلی خوب بود پدر .
پدر پرسید : پسرم آیا دیدی مردم فقیر چگونه زندگی می کنند ؟ پسر گفت : بله پدر ، دیدم ...
پدر دوباره پرسید : بگو ببینم از این سفر چه آموختی ؟ پسر چنین پاسخ داد :
من دیدم که ما در خانه ی خود یک سگ داریم و آنان چهار سگ داشتند .  ما استخری داریم که تا نیمه های باغمان طول دارد و آنان برکه ای دارند که پایانی ندارد ، ما فانوس های باغمان را از خارج وارد کرده ایم ، اما فانوسهای آنان ستارگان آسمانند ؛ ایوان ما تا حیاط جلوی خانه مان ادامه دارد ، اما ایوان آنان تا افق گسترده است. ما قطعه زمین کوچکی داریم که در آن زندگی می کنیم ، اما آنها کشتزار هایی دارند که انتهای آنان دیده نمی شود ؛ ما پیشخدمت هایی داریم که به ما خدمت می کنند ، اما آنها خود به دیگران خدمت می کنند  ما غذای مصرفیمان را خریداری می کنیم ، اما آنها غذایشان را خود تولید می کنند ؛ ما در اطراف ملک خود دیوار هایی داریم تا ما را محافظت کنند ، اما آنان دوستانی دارند تا آنها را محافظت کنند.
آن پسر همچنان سخن می گفت و پدر سکوت کرده بود و سخنی برای گفتن نداشت.
پسر سپس افزود :

" متشکرم پدر که نشان دادی ما چقدر فقیر هستیم . "




+ | نويسنده : ....:mp:... تاريخ : یکشنبه هشتم شهریور 1388 |


فقیر و غنی

روزی از روزها پدری از یک خانواده ثروتمند ، پسرش را به مناطق روستایی برد تا او در یابد مردم تنگدست چگونه زندگی می کنند.
آنان دو روز و دو شب را در مزرعه ی خانواده ای بسیار فقیر سر کردنند و سپس به سوی شهر بازگشتند .
در نیمه های راه پدر از فرزند پرسید : خب پسرم ، به من بگو سفر چگونه گذشت ؟ پسر جواب داد : خیلی خوب بود پدر .
پدر پرسید : پسرم آیا دیدی مردم فقیر چگونه زندگی می کنند ؟ پسر گفت : بله پدر ، دیدم ...
پدر دوباره پرسید : بگو ببینم از این سفر چه آموختی ؟ پسر چنین پاسخ داد :
من دیدم که ما در خانه ی خود یک سگ داریم و آنان چهار سگ داشتند .  ما استخری داریم که تا نیمه های باغمان طول دارد و آنان برکه ای دارند که پایانی ندارد ، ما فانوس های باغمان را از خارج وارد کرده ایم ، اما فانوسهای آنان ستارگان آسمانند ؛ ایوان ما تا حیاط جلوی خانه مان ادامه دارد ، اما ایوان آنان تا افق گسترده است. ما قطعه زمین کوچکی داریم که در آن زندگی می کنیم ، اما آنها کشتزار هایی دارند که انتهای آنان دیده نمی شود ؛ ما پیشخدمت هایی داریم که به ما خدمت می کنند ، اما آنها خود به دیگران خدمت می کنند  ما غذای مصرفیمان را خریداری می کنیم ، اما آنها غذایشان را خود تولید می کنند ؛ ما در اطراف ملک خود دیوار هایی داریم تا ما را محافظت کنند ، اما آنان دوستانی دارند تا آنها را محافظت کنند.
آن پسر همچنان سخن می گفت و پدر سکوت کرده بود و سخنی برای گفتن نداشت.
پسر سپس افزود :

" متشکرم پدر که نشان دادی ما چقدر فقیر هستیم . "




+ | نويسنده : ....:mp:... تاريخ : یکشنبه هشتم شهریور 1388 |


مطالب گذشته

بندگی راستین

فرشته ها
فقیر و غنی
فقیر و غنی
شیطان و نا امیدی
عشق چیه؟؟؟؟؟
اس ام اس
اس ام اس
اس ام اس
اس ام اس
اس ام اس
اس ام اس
اس ام اس
دانستنیها
سخنان بزرگان
آموخته ام
مرغ سحر
اگر بگذارند
بشکست...

منوي اصلي

صفحه نخست
آرشيو مطالب
ايميل مدير
RSS
طراح قالب


نويسندگان

....:mp:...
پسر بد
ئح

وضعيت مدير :


آرشيو موضوعي

پدر
در مورد مادر
عشق و عاشقی
علمی
مناجات
آموخته ها
خنده دار
داستان
سخنان بزرگان
مذهبی
در مورد شیطان
کامپیوتر
جنسی
اس ام اس

آرشيو ماهانه

هفته دوم شهریور 1388
هفته دوم مرداد 1388
هفته چهارم خرداد 1388
هفته سوم خرداد 1388
هفته دوم فروردین 1388
هفته اوّل فروردین 1388
هفته دوم بهمن 1387
هفته اوّل بهمن 1387
هفته چهارم دی 1387
هفته سوم دی 1387
هفته چهارم آذر 1387
هفته سوم آذر 1387
هفته چهارم آبان 1387
هفته اوّل آبان 1387
هفته چهارم مهر 1387
هفته دوم مهر 1387
هفته اوّل مهر 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته سوم شهریور 1387
هفته دوم شهریور 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته چهارم مرداد 1387
هفته سوم مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته سوم اردیبهشت 1387
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته دوم فروردین 1387
هفته اوّل فروردین 1387
هفته دوم اسفند 1386
هفته سوم بهمن 1386
هفته دوم بهمن 1386
هفته اوّل دی 1386
هفته سوم مهر 1386
هفته دوم مهر 1386
هفته چهارم شهریور 1386
هفته سوم شهریور 1386
هفته سوم مرداد 1386
هفته دوم مرداد 1386
هفته اوّل مرداد 1386
هفته چهارم تیر 1386
هفته سوم تیر 1386
هفته دوم تیر 1386
هفته اوّل تیر 1386
هفته چهارم خرداد 1386
هفته سوم خرداد 1386

لوگوي دوستان

لوگو ما :




لوگو دوستان

وضعيت آماري

  

‍CopyRight © http://delsokhte64.blogfa.com ; Template Desinged By : PIX2PIX