تبليغاتX
FriendsterGraphic.com

Image code by FriendsterGraphic.com

حالا...

حالا...

 اتومبیل مردی که به تنهایی سفر می کرد در نزدیکی صومعه ای خراب شد.


مرد به سمت صومعه حرکت کرد و به رئیس صومعه گفت: «ماشین من

خراب شده. آیا می توانم شب را اینجا بمانم؟»


رئیس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت کرد. شب به او شام دادند و

حتی ماشین او را تعمیر کردند. شب هنگام وقتی مرد می خواست بخوابد

صدای عجیبی شنید. صدای که تا قبل از آن هرگز نشنیده بود. صبح فردا از

راهبان صومعه پرسید که صدای دیشب چه بوده اما آنها به وی گفتند: «ما

 نمی توانیم این را به تو بگوییم. چون تو یک راهب نیستی»


مرد با نا امیدی از آنها تشکر کرد و آنجا را ترک کرد.


چند سال بعد ماشین همان مرد باز هم در مقابل همان صومعه خراب شد.


راهبان صومعه بازهم وی را به صومعه دعوت کردند، از وی پذیرایی کردند و

ماشینش را تعمیر کردند. آن شب بازهم او آن صدای مبهوت کننده عجیب را

 که چند سال قبل شنیده بود، شنید.


صبح فردا پرسید که آن صدا چیست اما راهبان بازهم گفتند: «ما نمی توانیم

 این را به تو بگوییم. چون تو یک راهب نیستی»


این بار مرد گفت «بسیار خوب، بسیار خوب، من حاضرم حتی زندگی ام را

 برای دانستن آن فدا کنم. اگر تنها راهی که من می توانم پاسخ این سوال

 را بدانم این است که راهب باشم، من حاضرم. بگویید چگونه می توانم

 راهب بشوم؟»


راهبان پاسخ دادند «تو باید به تمام نقاط کره زمین سفر کنی و به ما بگویی

 چه تعدادی برگ گیاه روی زمین وجود دارد و همین طور باید تعداد دقیق

 سنگ های روی زمین را به ما بگویی. وقتی توانستی پاسخ این دو سوال

 را بدهی تو یک راهب خواهی شد.»


مرد تصمیمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را

 زد.


مرد گفت:‌«من به تمام نقاط کرده زمین سفر کردم و عمر خودم را وقف

کاری که از من خواسته بودید کردم. تعداد برگ های گیاه دنیا

371,145,236,284,232 عدد است. و 231,281,219,999,129,382 سنگ

 روی زمین وجود دارد»


راهبان پاسخ دادند: «تبریک می گوییم. پاسخ های تو کاملا صحیح است.

اکنون تو یک راهب هستی. ما اکنون می توانیم منبع آن صدا را به تو نشان

 بدهیم.»


رئیس راهب های صومعه مرد را به سمت یک در چوبی راهنمایی کرد و به

 مرد گفت: «صدا از پشت آن در بود»


مرد دستگیره در را چرخاند ولی در قفل بود. مرد گفت: «ممکن است کلید

 این در را به من بدهید؟»


راهب ها کلید را به او دادند و او در را باز کرد.


پشت در چوبی یک در سنگی بود. مرد درخواست کرد تا کلید در سنگی را

هم به او بدهند.


راهب ها کلید را به او دادند و او در سنگی را هم باز کرد. پشت در سنگی

 هم دری از یاقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست کلید کرد.


پشت آن در نیز در دیگری از جنس یاقوت کبود قرار داشت.


و همینطور پشت هر دری در دیگر از جنس زمرد سبز، نقره، یاقوت زرد و لعل

 بنفش قرار داشت.


در نهایت رئیس راهب ها گفت: «این کلید آخرین در است». مرد که از در

 های بی پایان خلاص شده بود قدری تسلی یافت. او قفل در را باز کرد.

 دستگیره را چرخاند و در را باز کرد. وقتی پشت در را دید و متوجه شد که

منبع صدا چه بوده است متحیر شد. چیزی که او دید واقعا شگفت انگیز و

باور نکردنی بود.


.
.
.
.
.
.
.
اما من نمی توانم بگویم او چه چیزی پشت در دید، چون شما راهب

نیستید!
.
.
.
.
.
.
.
لطفا به من فحش ندید! خودمم دارم دنبال اون احمقی که اینو برای من

فرستاده می گردم تا حقشو کف دستش بگذارم.


لطفا این آدرس این صفحه رو به هر کسی که می شناسین بفرستین شاید

 اون احمق رو بتونیم پیدا کنیم!

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 20:0 توسط Bad Boy |


روزگاری مردم دنیا دلشان درد نداشت.

 هرکسی غصه اینکه چه می کرد نداشت.

چشمه سادگی از لطف زمین می جوشید.

خودمانیم زمین این همه نامرد نداشت

شبی تاریک و پر از سکوت در اتاقم تنهاتر از همیشه...

ناامید از فردایی روشن... بازم نقش چشمات در خیالم...

تنها جایی که با همه بی قراریهام احساس آرامش میکنم...

خاطرات با تو بودن در حال رفت وآمد در ذهنم هستن...

هنوز چشم به راهتم دیونه... آخه چرا این نفسام تلخه واسم؟

ای کاش زودتر از موعود مقررم فرشته مرگ مرا به کام خویش

 می گرفت و این روح خسته را به آسمونا میبرد...

هر جا که باشه دیگه بدتر از این جا که نیست...

شاید این جوری یک بار بمیرم...

ولی الان همه لحظاتم شده مردن و زنده شدن...

بذار حداقل یک کم از قصه عشقمون بگم تا شاید خوابم ببره...

یکی بود یکی نبود غیر خدا هیچکی نبود یکی عاشقی بود

که یک معبودی داشت... عاشقه دل خوش به وجود معبودش بود

و پرستش اون بالاترین عبادتش بود...

نمیدونست که یک روز الهه اش میره دنبال سرنوشتش

و اونو تنها میزاره... و هیچی جز یادش براش یادگاری نمیزاره...

نشنیدم چی گفتی: یک کم بلندتر بگو: چی؟! روزهای

شاد هم داشتیم؟!آره ولی میدونی چیه:

 این حرفتم باور میکنم آره روزهای شاد هم داشتیم

ولی این قدر روزای غمگین داشتیم که شادیهای

 کوچیکمون لا به لای دریای غمها گم شدن...

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 19:39 توسط Bad Boy |


 

اي كاش همان لحظه كه تقديم تو شد هستي من ميسپردم كه

مواظب باشي ، جنس اين جام بلور است ، پر از عشق و غرور است مبادا

كه بازيچه شود ، مي شكند ، مي شكند

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 19:36 توسط Bad Boy |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

خدایا عطایم فرما:

آرامشی؛

تا بپذیرم آن‌چه را که نمی‌توانم تغییر دهم.



شهامتی؛

تا نغییر دهم آنچه را که می‌توانم.



و دانشی؛

تا بدانم تفاوت آندو را.



صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

کرشمه2
مروارید
نوشین
monalisa
زنده به گور
کرشمه
فرناز
نگار
زینب منم
فرشته خانوم
محکوم به دل شکستن
پسران سرخ
وبلاگ قدیم خودم
برادران هکر
مکانی برای یافتن آرامش
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

هفته سوم مرداد 1387

هفته چهارم تیر 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته سوم اردیبهشت 1387
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته دوم فروردین 1387
هفته اوّل فروردین 1387
هفته دوم اسفند 1386
هفته سوم بهمن 1386
هفته دوم بهمن 1386
هفته اوّل دی 1386
هفته سوم مهر 1386
هفته دوم مهر 1386
هفته چهارم شهریور 1386
هفته سوم شهریور 1386
هفته سوم مرداد 1386
هفته دوم مرداد 1386
هفته اوّل مرداد 1386
هفته چهارم تیر 1386
هفته سوم تیر 1386
هفته دوم تیر 1386
هفته اوّل تیر 1386
هفته چهارم خرداد 1386
هفته سوم خرداد 1386


آرشیو موضوعی

پدر
در مورد مادر
عشق و عاشقی
علمی
مناجات
آموخته ها
خنده دار
داستان
سخنان بزرگان
مذهبی
در مورد شیطان

نویسندگان

Bad Boy
پسر بد


پیوندها

حسين پسرخاخا
سونا خانوم
نوشین خانم
خط خطی
سهیلا خانم
شیرین جونم
تک نگار
مجید عینکی
محمد بسطامی
مالک مارشال
رامین جان
میت کده
بهار خانوم
دختر شمالی
چواد رپ
سمیرا 2
مهستی 20
نگار (جیگر طلا)
غریب آشنا
شیدایی
بوف كور
قالب های نایت اسکین