روزی از روزها پدری از یک خانواده ثروتمند ، پسرش را به مناطق روستایی برد تا او در یابد مردم تنگدست چگونه زندگی می کنند.
آنان دو روز و دو شب را در مزرعه ی خانواده ای بسیار فقیر سر کردنند و سپس به سوی شهر بازگشتند .
در نیمه های راه پدر از فرزند پرسید : خب پسرم ، به من بگو سفر چگونه گذشت ؟ پسر جواب داد : خیلی خوب بود پدر .
پدر پرسید : پسرم آیا دیدی مردم فقیر چگونه زندگی می کنند ؟ پسر گفت : بله پدر ، دیدم ...
پدر دوباره پرسید : بگو ببینم از این سفر چه آموختی ؟ پسر چنین پاسخ داد :
من دیدم که ما در خانه ی خود یک سگ داریم و آنان چهار سگ داشتند . ما استخری داریم که تا نیمه های باغمان طول دارد و آنان برکه ای دارند که پایانی ندارد ، ما فانوس های باغمان را از خارج وارد کرده ایم ، اما فانوسهای آنان ستارگان آسمانند ؛ ایوان ما تا حیاط جلوی خانه مان ادامه دارد ، اما ایوان آنان تا افق گسترده است. ما قطعه زمین کوچکی داریم که در آن زندگی می کنیم ، اما آنها کشتزار هایی دارند که انتهای آنان دیده نمی شود ؛ ما پیشخدمت هایی داریم که به ما خدمت می کنند ، اما آنها خود به دیگران خدمت می کنند ما غذای مصرفیمان را خریداری می کنیم ، اما آنها غذایشان را خود تولید می کنند ؛ ما در اطراف ملک خود دیوار هایی داریم تا ما را محافظت کنند ، اما آنان دوستانی دارند تا آنها را محافظت کنند.
آن پسر همچنان سخن می گفت و پدر سکوت کرده بود و سخنی برای گفتن نداشت.
پسر سپس افزود :
" متشکرم پدر که نشان دادی ما چقدر فقیر هستیم . "