Image code by FriendsterGraphic.com
|
اتومبیل مردی که به تنهایی سفر می کرد در نزدیکی صومعه ای خراب شد. خراب شده. آیا می توانم شب را اینجا بمانم؟» حتی ماشین او را تعمیر کردند. شب هنگام وقتی مرد می خواست بخوابد صدای عجیبی شنید. صدای که تا قبل از آن هرگز نشنیده بود. صبح فردا از راهبان صومعه پرسید که صدای دیشب چه بوده اما آنها به وی گفتند: «ما نمی توانیم این را به تو بگوییم. چون تو یک راهب نیستی» ماشینش را تعمیر کردند. آن شب بازهم او آن صدای مبهوت کننده عجیب را که چند سال قبل شنیده بود، شنید. این را به تو بگوییم. چون تو یک راهب نیستی» برای دانستن آن فدا کنم. اگر تنها راهی که من می توانم پاسخ این سوال را بدانم این است که راهب باشم، من حاضرم. بگویید چگونه می توانم راهب بشوم؟» چه تعدادی برگ گیاه روی زمین وجود دارد و همین طور باید تعداد دقیق سنگ های روی زمین را به ما بگویی. وقتی توانستی پاسخ این دو سوال را بدهی تو یک راهب خواهی شد.» زد. کاری که از من خواسته بودید کردم. تعداد برگ های گیاه دنیا 371,145,236,284,232 عدد است. و 231,281,219,999,129,382 سنگ روی زمین وجود دارد» اکنون تو یک راهب هستی. ما اکنون می توانیم منبع آن صدا را به تو نشان بدهیم.» مرد گفت: «صدا از پشت آن در بود» این در را به من بدهید؟» هم به او بدهند. هم دری از یاقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست کلید کرد. بنفش قرار داشت. های بی پایان خلاص شده بود قدری تسلی یافت. او قفل در را باز کرد. دستگیره را چرخاند و در را باز کرد. وقتی پشت در را دید و متوجه شد که منبع صدا چه بوده است متحیر شد. چیزی که او دید واقعا شگفت انگیز و باور نکردنی بود. نیستید! فرستاده می گردم تا حقشو کف دستش بگذارم. اون احمق رو بتونیم پیدا کنیم! + نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 20:0 توسط Bad Boy |
روزگاری مردم دنیا دلشان درد نداشت. هرکسی غصه اینکه چه می کرد نداشت. چشمه سادگی از لطف زمین می جوشید. خودمانیم زمین این همه نامرد نداشت شبی تاریک و پر از سکوت در اتاقم تنهاتر از همیشه... ناامید از فردایی روشن... بازم نقش چشمات در خیالم... تنها جایی که با همه بی قراریهام احساس آرامش میکنم... خاطرات با تو بودن در حال رفت وآمد در ذهنم هستن... هنوز چشم به راهتم دیونه... آخه چرا این نفسام تلخه واسم؟ ای کاش زودتر از موعود مقررم فرشته مرگ مرا به کام خویش می گرفت و این روح خسته را به آسمونا میبرد... هر جا که باشه دیگه بدتر از این جا که نیست... شاید این جوری یک بار بمیرم... ولی الان همه لحظاتم شده مردن و زنده شدن... بذار حداقل یک کم از قصه عشقمون بگم تا شاید خوابم ببره... یکی بود یکی نبود غیر خدا هیچکی نبود یکی عاشقی بود که یک معبودی داشت... عاشقه دل خوش به وجود معبودش بود و پرستش اون بالاترین عبادتش بود... نمیدونست که یک روز الهه اش میره دنبال سرنوشتش و اونو تنها میزاره... و هیچی جز یادش براش یادگاری نمیزاره... نشنیدم چی گفتی: یک کم بلندتر بگو: چی؟! روزهای شاد هم داشتیم؟!آره ولی میدونی چیه: این حرفتم باور میکنم آره روزهای شاد هم داشتیم ولی این قدر روزای غمگین داشتیم که شادیهای کوچیکمون لا به لای دریای غمها گم شدن... + نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 19:39 توسط Bad Boy |
اي كاش همان لحظه كه تقديم تو شد هستي من ميسپردم كه مواظب باشي ، جنس اين جام بلور است ، پر از عشق و غرور است مبادا كه بازيچه شود ، مي شكند ، مي شكند + نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 19:36 توسط Bad Boy |
|